تولد شهید به روایت مادر:

سال ۴۱ بود. مثل بسیاری از مردم آن زمان زیر سیاه چادر های کوه های گرین الشتر زندگی می کردیم که خداوند سه ماه دیگر اولین فرزند را به ما هدیه می داد.

زندگی در آن شرایط خیلی سخت بود، تحمل می کردیم و شکر خدا را بجا می آوردیم، مثل حالا نبود که رفاه و آسایش زیاد باشد با این همه ناشکری!

برای حلال و حرام بودن هر چیزی که می خوردم اهمیت می دادم، همسایگان هر چیزی را که برایم می آوردند اگر مطمئن بودم حلال است از آن استفاده می کردم  مبادا چیز حرامی بخورم و در تربیت اسلامی فرزند اثر بگذارد و صحیح تربیت نشود.

 

تابستان خداوند فرزند را به ما عطا کرد. پدرش قبلاً خواب دیده بود  یکی به او گفته است خداوند پسری به شما هدیه می دهد نامش را محمد ولی بگذارید. نام او را محمدولی گذاشتیم و خیلی خوشحال بودیم و بعد از او خداوند پنج پسر و سه دختر دیگر را به ما هدیه داد.

بزرگتر که شد خیلی زیبا بود. همسایه ها می گفتند:  هر روز برای او صدقه بده که کسی او را چشم نزند.

چند سالش که شد نحوه رفتار عکس العمل های او به گونه ای بود اهالی روستا می گفتند این پسر بزرگ شود یکی از افراد با ایمان و باتقوا خواهد شد.

    شهید حمید مرادی می گفت:

برای شروع یک عملیات برون مرزی به نام قادر ۲ به شهر اُشنویه و به منطقه عملیاتی صیدکان عراق آخرین مرز مشترک بین ایران و عراق و ترکیه با هدف ضربه زدن به دشمن اعزام شدیم. لحظات اولیه عملیات بود من مورد اصابت گلوله مستقیم دشمن قرار گرفتم، می خواستم از صخره ای که دو متر ارتفاع داشت خودم را پرتاپ کنم یک بعثی عراقی چهار تیر به شکم من شلیک کرد، تیرها کاری نبودند و من زخمی شدم. محمدولی دستور دادند که مرا به پشت خط انتقال دادند و بعد از پانسمان سرپایی به ارومیه اعزام شدم.

    حال دنباله عملیات را از زبان آقای حسن خارا و چند نفر از همرزمان ایشان؛

که بعد از عملیات به خانه ما آمدندو تعریف کردند که گفتند: محمدولی در آن عملیات ضمن اینکه طراح عملیات بودند، فرماندهی گردان عملیاتی را بر عهده داشتند. .عملیات ایزایی بود. ضربه خود را به دشمن زدند و برگشتند، در حین برگشت با پای راست به روی مین می رود پاشنه پای راستش قطع می شود، به بچه ها و نیروهای تحت امر می گوید: این میدان مین است شما حواستان جمع باشد که پایتان روی مین نرود. همه از این اتفاق ناراحت می شوند محمدولی می گوید چیزی نیست ناراحت نشویدومی گفتند: او به ما روحیه می داد. ما آنجا پاشنه پایش را با جفیه گردنش محکم بستیم. منطقه کوهستانی بود. دستور حرکت را دادند. گفتند: به سمت نیروهای خودی برویم.نیروها همه خسته بودند، عملیات تمام شده و می خواستیم به سمت مواضع خودمان برگردیم منطقه کوهستانی صعب العبور بود. با نیروهای خود در حال حرکت به دره ای رسیدیم که اول دره یک درخت  تنومند بلوط بود زیر درخت نشستیم و پای ایشان را که خونریزی نداشت خوب پانسمان کردیم، می خواستیم بعد از کمی استراحت حرکت کنیم که عراق پاتک زد. پاتک عراق خیلی سخت بود. زمین وآسمان همه آتش و گلوله بود. اوضاع آن لحظه خیلی طاقت فرسا بود. محمدولی همه بچه ها را جمع کرد گفت عزیزان اگر اینجا بمانید و من را همراه خود ببرید. همه شهید می شوید. زود منطقه را ترک کنید و به بالای ارتفاع بروید. دوستانش قبول نمی کنند می گویند ما شما را تنها نمی گذاریم. محمدولی لباس فرم که آرم سپاه دارد را از تن خود در می آورد و لباس بسیجی یکی از رزمندگان را می پوشد. دوربین و نقشه ها را به بچه ها می دهد و می گوید: شما بروید ،من اینجا می مانم اگر آتش دشمن کم شد  آرام آرام بر می گردم دستور فرمانده اجرا می شود. رزمندگان همه منطقه را ترک می کنند. نیروهای دشمن منطقه را اشغال می کنند. محمدولی در منطقه عملیاتی صیدکان عراق می ماند،پس از آرام شدن اوضاع همرزمان به سراغ او می روند اما اثری از او نمی بینند و تا حالا خبری از این رزمنده به ما نرسیده است.

 

باتشکر از خادمین شهدا :زهرا امیری،پریوش حسنوند