یادداشت/نگاهي به جريانات پاياني حيات حضرت زهرا سلام الله عليها/قسمت اول

آخرین اخبار

دکتر احمد حقی/نگاهي به جريانات پاياني حيات حضرت زهرا سلام الله عليها

شهادت حضرت زهراي مرضيه سلام الله عليها و حوادثي كه پس از رحلت رسول اكرم صل الله عليه و آله در جامعه اسلامي پيش آمد از مهم ترين و تأثير گذار ترين وقايع تاريخ اسلام و بلكه تاريخ بشر به شمار مي رود. درجريان  اين حوادث، امامت و ولايت منصوص از جانب پروردگار كه مورد تأكيد قرآن و رسول خدا، از بدو ظهور اسلامبود و به صورت مصداقي نيز در اميرالمومنين علي عليه السلام متعين شده بود، به خلافت و حكومت صرفا مادي، كه ظاهرا به صورت انتخابي و از طريق شورايي از اهل حل و عقد شكل گرفت، تبديل شد. و شايد جز عده معدودي از ياران صديق و شيعيان حقيقي رسول خدا و علي مرتضي عليهم الصلاه و السلام عمق تحول به وجود آمده و شدت تغيرات آينده را درك نمي كرد؛ چنانكه سلمان فارسي عليه السلام كه رسول خدا صل الله عليه و آله در حق او فرمودند: سلمان از ما اهل بيت استبا نهايت تأسف دست بر دست زد و خطاب به اطرافيان مصر خليفه اول به فارسي فرمود: كرديد و نكرديد و ندانيد چه كرديد!

بنا بر اين، بررسي اين وقايع در درك ساير تحولات تاريخ اسلام راهگشا و در دست يابي به تحليلي واقع بينانه از حقانيت و حقيقت مذاهب اسلامي ضروري است. با اين وجود در اين فرصت بسيار كوتا تنها به بررسي دو سؤال اساسي مي پردازيم كه در درك بهتر اين وقايع بسيار راهگشا مي باشند.

چرايي اختلاف در تاريخ شهادت زهراي مرضيه سلام الله عليها                                                            

در خصوص چرايي اختلاف در تاريخ شهادت زهراي مرضيه سلام الله عليها و ساير وقايع مربوط به اهل بيت عصمت و طهارت دلايل كوناگوني ارائه شده است. از جمله مهم ترين اين دلايل همان اختلافي است كه در حقيقت خلافت و ولايت پيش آمد و منجر شد به تشكيل خلافت مادي خلفاي اول تا سوم و حذف خاندان رسالت و ولايت از عرصه سياست جامعه. البته مخالفت برخي از صحابه بزرگ رسول خدا صل الله عليه و آله، مانند سلمان فارسي، ابوذر غفاري، مقداد ابن اسود و زبير ابن عوام و شخص امير المومنين علي عليه السلام و صديقه طاهره عليها السلام و ياري طلبي هاي روزانه و شبانه آن خاندان مظلوم و نوراني منجر مي شد كه حاكمان جديد تا مي توانستند بر ايشان سخت گيري كرده و ايشان را محدود و از انتشار اخبار و اطلاعات مربوط به آنان جلوگيري به عمل آورند. تا آنجا كه خليف دوم دستور منع نوشتن احاديث نبي اكرم صل الله عليه و آله را با توجيه حصبنا كتاب الله (كتاب خدا براي ما بس است) صادر كرد و اين منع را خلفاي پس از او، تا زمان عمر ابن عبدالعزيز اموي به شدت رعايت و بر اجراي آن نظارت كردند تا مناقب آل ابي طالب در ميان مردم منتشر نشود و ماهيت غاصبانه حكومت آنان و حقانيت امامت و ولايت اهل بيت عصمت و طهارت آشكار نگردد.

 علاوه بر مواردي كه ذكر شد يكي از علل مهم، كه موجب ايجاد اختلاف در تاريخ شهادت دختر گرامي پيامبر اسلام شد، اين است كه احتمال تصحيف(جابجايي نقطه) در رقم تاريخ شهادت آن حضرت وجود دارد، چرا كه در خط مرسوم آن دوران، يعني رسم الخط كوفي، بر روي حروف نقطه قرار نمي گرفت. بنا بر اين، اگر نقطه رقم در پايان قرار بگيرد، مثل خمس و سبعون (75روز) و اگر در بالاي كلمه قرار بگيرد، مثل خمس و تسعون (95روز) خواهد بود كه اين موجب اشتباه خواهد گرديد.

چگونه ممكن است در عرض چند روز همه مسلمانان از اسلام بر گردند؟

در روايات شيعه و سني آمده كه پس از رسول اكرم (صل الله عليه و آله) همه مسلمانان مرتد شدند جز عده اندكي[ix]. اما سوال اساسي اين است كه آيا اين جريان، يعني ارتداد همه جز سه يا چهار يا حتي فقط عده اندكي از خواص اصحاب، بدون مقدمه بوده يا زمينه هاي قابل پيش بيني داشته است؟

در پاسخ بايد گفت كه چنين تغيير رويه اي قطعا ناگهاني و بدون مقدمه نبوده و ريشه اين جريان را بايد در جريان نفاق در جامعه اسلامي جستجو كرد. وجود منافقين در جامعه اسلامي، به واسطه آيات متعدد قرآن و حتي نزول سوره اي با عنوان منافقين، در هشدار به پيامبر اكرم (صل الله عليه و آله) و مؤمنين واقعي امري قطعي و غير قابل انكار است. با اين وجود شيعه و سني در چرايي، چگونگي و زمان شكل گيري نفاق و منافقين اختلاف نظر دارند. چنانكه اهل سنت معتقدند ظهور منافقين در مدينه و پس از به قدرت رسيدن مسلمانان و تشكيل جامعه اسلامي بوده و عنده منافقين از انصار و سركرده آنان نيز عبدالله ابن ابي به شمار ميرفت.

 تحليل ايشان نيز اين است كه نفاق، تنها زماني معنا و موقعيت ظهور پيدا مي كند كه قدرتي در ميان باشد و افرادي از اين قدرت بترسند، بدين صورت اين افراد به ظاهر با گروه قدرتمند همراهي مي كنند، در حالي كه در باطن و پشت سر از نسبت به فرد يا گروه مذكور بد بين بوده و گاه براي سقوط او از شأن و جايگاهي كه دارد تلاش مي كنند.

در مقابل، شيعه معتقد است كه وجود نفاق الزاما با وجود قدرت شكل نمي گيرد، بلكه حتي با احتمال به دست آمدن قدرت در آينده نيز ممكن است برخي منافقانه به كانون قدرت محتمل نزديك شوند تا در صورت اكتساب قدرت، در نزديك ترين لايه ها به مركز قدرت قرار داشته باشند. اين نظريه شواهد و مويدات قرآني و روايي نيز دارد. از جمله در سوره هاي مكي، يعني آياتي كه در زمان شدت سختي و عصرت مسلمانان نازل شده، به ويژگي ها و وجود منافقان اشاره هاي بسياري شده است. به عنوان نمونه در سوره ماعون به وجود برخي افراد در مكه اشاره شده است كه در خواندن نماز سهل انگار وريا كارند! و اين در حالي است كه اين سوره در مكه نازل شدهو اگر اين آيات اشاره اي به ويژگي هاي منافقين قلمداد شوند، قطعا اين منافقان در مكه و به ظاهر مسلمان بوده اند. البته اين نظريه در صورتي قابل توجه است كه اين عده خاص در آن شرايط سخت كه عموم تازه مسلمانان و حتي شخص نبي اكرم (صل الله عليه و آله) تحت شديد ترين اذيت ها و آزار هاي طاقت فرسا قرار داشتند، به واسطه بهرمندي از پشتوانه عشيره اي قوي و توانايي مالي زياد و روابط پنهاني با سران مشركان مكه، خودشان را از اين نوع اذيت ها و آزار ها در امان قرار دهند و در لواي اين امنيت ساختگي طرح هاي آينده نگرانه خود رو پيش ببرند. و البته عده معدودي از مسلمانان قبل از هجرت چنين ويژگي هايي رو داشتند.

[1]– آيه: «انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون» (يعنى ولى و صاحب اختيار شما فقط خدا و رسول او و مؤمنينى هستند كه نماز را بر پا ميدارند و در حال ركوع زكوة ميدهند. [اگر چه مؤمنين را بصيغه جمع آورده كه در حال ركوع صدقه ميدهند ولى در خارج مصداق واقعى آن منحصر بفرد بوده و على عليه السلام ميباشد، بعضى هم گفته‏اند چون ائمه ديگر نيز داراى مقام ولايت بوده و اولاد معصومين على عليه السلام ميباشند لذا بصيغه جمع قيد شده است]. ( سوره مائده آيه 55). فخر رازى و نيشابورى و زمخشرى از علماي اهل سنت، از ابن عباس و ابوذر و سايرين نقل كرده‏اند كه:« روزى سائلى در مسجد از مردم سؤال نمود و كسى چيزى باو نداد،على عليه السلام كه مشغول نماز و در حال ركوع بود با انگشت دست راست اشاره بسائل نمود و سائل متوجه شد وآمد انگشتر را از دست او خارج نمود وآيه انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون ( سوره مائده آيه 55) نازل گشت[، در آنحال رسول اكرم صلى الله عليه و آله از سائل پرسيد آيا كسى بتو چيزى داد؟سائل ضمن اشاره بعلى عليه السلام عرض كرد اين انگشتر را او بمن داد ( كفاية الطالب ص 250ـمناقب خوارزمى ص 178و تفسير طبرى جلد 6 ص 165و تفسير رازى جلد 3 ص 431).

آيه: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول.و اولى الامر منكم» (اى مؤمنين خدا و رسول او صاحبان امر از خودتان را اطاعت كنيد) (سوره نساء آيه 59). شيخ سليمان بلخى و ديگران از علماي اهل سنت، نوشته‏اند كه اين آيه در باره امير المؤمنين نازل شده و منظور از اولى الامر ائمه عليهم السلام از اهل بيت‏اند. (ينابيع المودة ص 114و شواهد التنزيل جلد 1 ص 149 و غاية المرام باب 58).

آيه فان الله هو مولاه و جبريل و صالح المؤمنين و الملائكة بعد ذلك ظهير (البته خدا و جبرئيل و صالح مؤمنين يارى كننده او (پيغمبر صلى الله عليه و آله) هستند و فرشتگان پس از نصرت خدا پشتيبان اويند) (سوره تحريم آيه 4). مفسرين و علماى بزرگ اهل سنت نوشته‏اند كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود در آيه مزبور منظور از صالح المؤمنين على بن ابيطالب است (شواهد التنزيل جلد 2 ص 255 و صواعق محرقه ص 144).

2- از جمله در كتب معتبر اهل سنت در خصوص ماجراي انذار عشيره اقربين، يعني اولين دعوت آشكارا و رسمي پيامبر اكرم صل الله عليه و آله كه در جمع نزديك ترين اقوام ايشانصورت پذيرفت، آمده است كه: «روي محمد ابن اسحاق باسناده عن علي ابن ابي طالب رضي الله عنه: وَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ: لَمَّا نَزَلَتْ: {وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ} [الشعراء: 214] دَعَانِي النَّبِيُّ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – فَقَالَ: ” يَا عَلِيُّ إِنَّ اللَّهَ أَمَرَنِي أَنْ أُنْذِرَ عَشِيرَتِي الْأَقْرَبِينَ، فَضِقْتُ ذَرْعًا وَعَلِمْتُ أَنِّي مَتَى أُبَادِرُهُمْ بِهَذَا الْأَمْرِ أَرَ مِنْهُمْ مَا أَكْرَهُ، فَصَمَتُّ عَلَيْهِ حَتَّى جَاءَنِي جِبْرَائِيلُ فَقَالَ: يَا مُحَمَّدُ إِلَّا تَفْعَلْ مَا تُؤْمَرُ بِهِ يُعَذِّبْكَ رَبُّكَ. فَاصْنَعْ لَنَا صَاعًا مِنْ طَعَامٍ، وَاجْعَلْ عَلَيْهِ رِجْلَ شَاةٍ، وَامْلَأْ لَنَا عُسًّا مِنْ لَبَنٍ، وَاجْمَعْ لِي بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ حَتَّى أُكَلِّمَهُمْ وَأُبَلِّغَهُمْ مَا أُمِرْتُ بِهِ. فَفَعَلْتُ مَا أَمَرَنِي بِهِ ثُمَّ دَعَوْتُهُمْ، وَهُمْ يَوْمَئِذٍ أَرْبَعُونَ رَجُلًا يَزِيدُونَ رَجُلًا أَوْ يَنْقُصُونَهُ، فِيهِمْ أَعْمَامُهُ أَبُو طَالِبٍ وَحَمْزَةُ وَالْعَبَّاسُ وَأَبُو لَهَبٍ، فَلَمَّا اجْتَمَعُوا إِلَيْهِ دَعَانِي بِالطَّعَامِ الَّذِي صَنَعْتُهُ لَهُمْ. فَلَمَّا وَضَعْتُهُ تَنَاوَلَ رَسُولُ اللَّهِ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – حُزَّةً مِنَ اللَّحْمِ فَنَتَفَهَا بِأَسْنَانِهِ ثُمَّ أَلْقَاهَا فِي نُوَاحِي الصَّحْفَةِ، ثُمَّ قَالَ: خُذُوا بِاسْمِ اللَّهِ، فَأَكَلَ الْقَوْمُ حَتَّى مَا لَهُمْ بِشَيْءٍ مِنْ حَاجَةٍ، وَمَا أَرَى إِلَّا مَوَاضِعَ أَيْدِيهِمْ، وَايْمُ اللَّهِ الَّذِي نَفْسُ عَلِيٍّ بِيَدِهِ إِنْ كَانَ الرَّجُلُ الْوَاحِدُ مِنْهُمْ لَيَأْكُلُ مَا قَدَّمْتُ لِجَمِيعِهِمْ! ثُمَّ قَالَ: ” اسْقِ الْقَوْمَ “، فَجِئْتُهُمْ بِذَلِكَ الْعُسِّ فَشَرِبُوا مِنْهُ حَتَّى رَوَوْا جَمِيعًا، وَايْمُ اللَّهِ إِنْ كَانَ الرَّجُلُ الْوَاحِدُ لَيَشْرَبُ مِثْلَهُ! فَلَمَّا أَرَادَ رَسُولُ اللَّهِ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – أَنْ يُكَلِّمَهُمْ بَدَرَهُ أَبُو لَهَبٍ إِلَى الْكَلَامِ فَقَالَ: لَهَدَّ مَا سَحَرَكُمْ بِهِ صَاحِبُكُمْ. فَتَفَرَّقَ الْقَوْمُ وَلَمْ يُكَلِّمْهُمْ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – فَقَالَ: ” الْغَدَ يَا عَلِيُّ، إِنَّ هَذَا الرَّجُلَ سَبَقَنِي إِلَى مَا سَمِعْتَ مِنَ الْقَوْلِ، فَتَفَرَّقُوا قَبْلَ أَنْ أُكَلِّمَهُمْ، فَعُدْ لَنَا مِنَ الطَّعَامِ بِمِثْلِ مَا صَنَعْتَ ثُمَّ اجْمَعْهُمْ إِلَيَّ “. فَفَعَلَ مِثْلَ مَا فَعَلَ بِالْأَمْسِ، فَأَكَلُوا، وَسَقَيْتُهُمْ ذَلِكَ الْعُسَّ، فَشَرِبُوا حَتَّى رَوَوْا جَمِيعًا وَشَبِعُوا، ثُمَّ تَكَلَّمَ رَسُولُ اللَّهِ – صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ – فَقَالَ: ” يَا بَنِي عَبْدِ الْمُطَّلِبِ إِنِّي وَاللَّهِ مَا أَعْلَمُ شَابًّا فِي الْعَرَبِ جَاءَ قَوْمَهُ بِأَفْضَلَ مِمَّا قَدْ جِئْتُكُمْ بِهِ، قَدْ جِئْتُكُمْ بِخَيْرِ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ، وَقَدْ أَمَرَنِياللَّهُ تَعَالَى أَنْ أَدْعُوَكُمْ إِلَيْهِ، فَأَيُّكُمْ يُؤَازِرُنِي عَلَى هَذَا الْأَمْرِ عَلَى أَنْ يَكُونَ أَخِي وَوَصِيَّتِي وَخَلِيفَتِي فِيكُمْ؟ فَأَحْجَمَ الْقَوْمُ عَنْهَا جَمِيعًا، وَقُلْتُ – وَإِنِّي لَأَحْدَثُهُمْ سِنًّا، وَأَرْمَصُهُمْ عَيْنًا، وَأَعْظَمُهُمْ بَطْنًا وَأَحْمَشُهُمْ سَاقًا: أَنَا يَا نَبِيَّ اللَّهِ أَكُونُ وَزِيرَكَ عَلَيْهِ. فَأَخَذَ بِرَقَبَتِي ثُمَّ قَالَ: إِنَّ هَذَا أَخِي وَوَصِيِّي وَخَلِيفَتِي فِيكُمْ، فَاسْمَعُوا لَهُ وَأَطِيعُوا. قَالَ فَقَامَ الْقَوْمُ يَضْحَكُونَ فَيَقُولُونَ لِأَبِي طَالِبٍ: قَدْ أَمَرَكَ أَنْ تَسْمَعَ لِابْنِكَ وَتُطِيعَ» (ترجمه: محمد بن اسحاق- بسندش از علی بن ابیطالب علیه السلام روایت کرده که چون آیه «و انذر عشیرتک الاقربین »(یعنی فامیلهای نزدیک خود را بیم ده)بر رسول خدا(صلی الله علیه واله)نازل گردید آنحضرت مرا طلبیدو فرمود: ای علی،خدای بزرگ بمن دستور داده که فامیلهای نزدیکت را بیم ده،و این ماموریت مرا سخت تحت فشار قرار داده و میدانم که هر گاه این ماموریت را با آنها در میان بگذارم پاسخ ناراحت کننده ای از ایشان دریافت دارم و بهمین خاطر دم فرو بستم(تا فرصتی پیش آید و آنرا انجام دهم)تا اینکه جبرئیل بیامد و گفت:ای محمد اگر ماموریت خود راانجام ندهی پروردگارت تو را عذاب خواهد کرد. رسول خدا مرا طلبید و بمن فرمود: برای ما یک «صاع » غذا تهیه کن و ران گوسفندی هم بر آن ضمیمه بنما و قدحی نیز از شیر پر کن،آنگاه پسران عبد المطلب را گرد آور تا من باایشان گفتگو کرده و ماموریت خویش را به آنها ابلاغ کنم. من دستور آنحضرت را انجام داده و آنگاه فرزندان عبد المطلب را به مهمانی او دعوت کردم و آنها در آنروز چهل نفر مرد بودند با یکی کم و زیاد،که در میان آنها عموهای آنحضرت مانند ابو طالب و حمزه وعباس و ابو لهب نیز بودند. و چون آنها نزد آنحضرت گرد آمدند رسول خدا دستور داد غذائی را که تهیه کرده بودم برای ایشان بیاورم،و من نیز غذا را حاضر کرده و آوردم،وچون بر زمین نهادم رسول خدا(صلی الله علیه واله)تکه ای از گوشت را برگرفت و بادندانهای خود تکه کرد و در گوشه ای از ظرف غذا انداخت سپس فرمود: بنام خدا برگیرید!آنها نیز همگی خوردند تا آنجا که دیگر نیازی به خوراکی نداشتند(و همگی سیر شدند)و من جز جای دستشان را ندیدم(و از غذا چیزی کم نشده بود)و سوگند بخدای یکتائی که جان علی بدست او است که یک مرد از آنها(چنان بود که)همه آنچه را برای همه شان آورده بودم میخورد! آنگاه(رسول خدا)فرمود: آنها را بنوشان،و من آن جام را آوردم و آنها نوشیدند تا همگی سیراب شدند،و بخدای یکتا سوگند که مردی تنها همانند آن قدح رامی نوشید. و چون رسول خدا(صلی الله علیه واله)خواست با آنها سخن بگوید،ابو لهب پیشدستی کرده گفت:این مرد از زمانهای قدیم شما را جادو کرده وبدنبال سخن او آنها پراکنده شده و رسول خدا با ایشان سخنی نگفت. فردای آنروز رسول خدا فرمود:ای علی این مرد با گفتاری که شنیدی بر من پیشدستی کرد و آنها پیش از آنکه من سخنی بگویم پراکنده شدند،وتو بهمان مقدار غذائی که تهیه کرده بودی دوباره تهیه کن و آنها را نزد من گرد آور. علی علیه السلام گوید:من نیز طبق دستور آنحضرت غذا را تهیه کرده و آنها را گرد آوردم و رسول خدا دستور فرمود غذا را نزد آنها آوردم وآنحضرت نیز همانند روز گذشته عمل کرد و همگی از آن غذا خوردند تاسیر شدند،سپس فرمود:آنها را بنوشان و من نیز همان قدح را آوردم ونوشیدند تا همگی سیراب شدند سپس رسول خدا(صلی الله علیه واله)آغاز سخن کرده فرمود: ای فرزندان عبد المطلب!من بخدا سوگند در میان عرب جوانی را سراغ ندارم که برای قوم خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده ام آورده باشد،من برای شما خوبی دنیا و آخرت آورده ام و خدا بمن دستور داده تاشما را بدان دعوت کنم، اینک کدامیک از شما است که مرا در این ماموریت کمک کند تا بپاداش آن برادر من و وصی و جانشین من در میان شما باشد؟ در اینجا بود که آنها سرباز زده و من که از همه آنها کم سن و سال ترو کم دیدتر و(در اثر کودکی)شکم بزرگتر،و ساق پایم نازکتر از همه بودگفتم: -ای پیامبر خدا!من کمک کار تو در این ماموریت خواهم بود! رسول خدا(صلی الله علیه واله)(که چنان دید)گردنم را گرفت و فرمود: -براستی که این است برادر و وصی و جانشین من در میان شما و شمااز او شنوائی داشته و پیرویش کنید! و آن گروه برخاسته در حالی که میخندیدند به ابو طالب گفتند: تو را مامور کرد تا از پسرت شنوائی داشته و از او اطاعت کنی!). (تاريخ الطبري ج2 ص321 المؤلف: محمد بن جرير بن يزيد بن كثير بن غالب الآملي، أبو جعفر الطبري (المتوفى: 310هـ)، و صلة تاريخ الطبري لعريب بن سعد القرطبي، (المتوفى: 369هـ)، الناشر: دار التراث – بيروت، الطبعة: الثانية – 1387 هـ، عدد الأجزاء: 11. و الكامل في التاريخ ج1 ص661 المؤلف: أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم بن عبد الواحد الشيباني الجزري، عز الدين ابن الأثير (المتوفى: 630هـ)، تحقيق: عمر عبد السلام تدمري، الناشر: دار الكتاب العربي، بيروت – لبنان، الطبعة: الأولى، 1417هـ / 1997م، عدد الأجزاء: 10.

[iii]– تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) ؛ ج‏2 ؛ ص375؛ حديث1054/ 2. و كتاب سليم بن قيس الهلالي ؛ ج‏2؛ ص965.

 -[iv] عن ابن عمر أيضا من الكتاب، قال‏[iv]: لمّا قال سلمان: كرداد و نكرداد( كرديد و نكرديد) ، قال له عمر: ما هذا؟ فقال: ما صنعتم و ضيّعتم‏؟ تركتم و اللّه الناس يضطربون بينهم بالسيوف إلى يوم القيامة كلّهم يطلب الملك، ثمّ قال: يا أبا بكر، أ ما تذكريوما دعانا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فأمرنا أن نسلّم‏ على عليّ بإمرة المؤمنين؟ فقال أبو بكر: إنّي كنت كارها لهذا الأمر يا سلمان. فقال له سلمان: أشرّ اللباس ما لبسه الرجل و هو كاره، فاخلعه إن كنت صادقا. فقال له عمر: اسكت يا سلمان لا أمّ لك و لك الويل‏.فقال سلمان: و اللّه لو ولّوها عليّا لأكلوا من فوقهم و من تحت أرجلهم‏ و ما اختلف عليها سيفان حتّى تقوم الساعة، فأبشروا بالبلاء و آيسوا من الرجاء، و قد وفدنا بل بلمّ على سواء، و ايم اللّه لو استطيع أن أدفع ضيما أو أعزّ دينا لضربت بسيفي هذا قدما قدما حتّى أموت. غرر الأخبار: 278-  279.

5- يعقوبي مي گويد: «گروهي دور علي(ع) را گرفتند و خواستند تا با او بيعت کنند. حضرت علي(ع) به آنان فرمود: فردا صبح، با سرهاي تراشيده، همين جا حاضر شويد. اما، چون صبح شد، از آن عده، بجز سه نفر، کسي حاضر نشد[1] .از آن پس، علي(ع)، شب هنگام، فاطمه(س) را بر چهارپايي مي نشاند و به درِ خانه هاي انصار مي برد و از آنان مي خواست تا وي را در باز پس گرفتن حقّش ياري دهند. فاطمه(س) نيز آنان را به ياري علي(ع) مي خواند. امّا، انصار در پاسخ ايشان مي گفتند: اي دختر پيامبر، ما با ابوبکر بيعت کرده ايم و کار از کار گذشته است. اگر پسر عمويت، براي به دست گرفتن زمام خلافت، بر ابوبکر پيشي گرفته بود، البتّه ما ابوبکر را نمي پذيرفتيم. علي(ع) در پاسخ آنان فرمود: اَفَکنْتُ أتْرُک رَسُولَ اللهِ صَلَّي الله عليه وآله مَيتاً في بَيتِه لَمْ اُجِهِّرْهُ وَ أخْرُجُ اِلَي النّاس اُنازِ عُهُم في سُلطانِه؟ يعني: آيا (انتظار داشتيد) من جنازه پيامبر خدا(ص) را، بدون غسل و کفن، در خانه اش رها مي کردم و براي به دست گرفتن حکومت او با مردم درگير مي شدم؟! فاطمه(س) نيز اضافه کرد: ابوالحسن آنچه را که شايسته بوده انجام داده است، ولي مردم کاري کرده اند که، سال ها بعد، خدا به حسابشان خواهد رسيد و جوابگوي آن باشند» (تاريخ يعقوبي، 2: 126 و شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد2: 4.
[2] ابن ابي الحديد،6: 28، به نقل از سقيفه جوهري؛ الامامه و السياسه، 1: 12. به نقل از:كتاب سقيفه، علامه سيد مرتضي عسگري).

«معاويه، در نامه اي که براي علي(ع) فرستاده بود، به همين موضوع اشاره دارد، آنجا که مي نويسد: ديروز را به خاطر مي آورم که پرده نشين خانه ات (فاطمه زهرا) را شبانه بر چهارپايي مي نشاندي و دست حسن و حسين را در دست مي گرفتي، در وقتي که با ابوبکر صدّيق بيعت شده بود. و هيچ يک از اهل بدر و پيشگامان اسلام را از دست ننهادي، مگر که به ياري خود فرا خواندي. با همسرت بر در خانه شان مي رفتي و دو فرزندت را سند و برهان ارائه مي کردي و آنان را در برابر صحابي پيامبر (ابوبکر) به ياري خود مي خواندي. ولي، در آخر، بجز چهار يا پنج نفر، کسي دعوتت را اجابت نکرد. زيرا، به جان خودم سوگند، اگر حق با تو بود، بي شک به تو روي مي آوردند و دعوتت را اجابت مي کردند؛ اما، تو ادّعايي داشتي بيجا و باطل و سخني مي گفتي که کسي باور نداشت و قصد انجام کاري داشتي که نا شدني بود. هر چند فراموشکار باشم، سخنت را به ابوسفيان – که تو را تحريک به قيام مي کرد – فراموش نکرده ام، که گفتي: اگر چهل مرد با عزم و ثابت قدم مي يافتم، عليه آنان قيام مي کردم (شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، 2: 47 و 1: 131 در چاپ اوّل مصر. اميرالمؤمنين (ع) در جواب اين سخن معاويه فرمود:لَقَد اَرَدْت اَنْ تَذُمَّ فَمَدَحْتَ وَاَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ وَ ما عَلَي المُسْلِمِ مِنْ غَضاضَه في اَنْ يکونَ مَظلُوماً ما لَم يکنْ شاکاً في دينِه وَ لامُر تاباً بِيقينِه.يعني: به خدا سوگند، خواسته اي نکوهش کني، ستايش کرده اي و خواسته اي رسوا سازي، رسوا شدي [زيرا،با اين سخن، مظلوميت مرا هويدا ساخته اي. چون اقرار کردي که من، به ستم و اکراه و اجبار، بيعت کردم. پس خلفا را سرزنش کرده اي و خودت را رسوا ساخته اي] و بر مسلمان، تا در دينش شک و در يقين و باورش ترديد نباشد، نقص و عيبي نيست اگر که مظلوم واقع شود. (ترجمه نهج البلاغه فيض الاسلام، نامه 28، ص 899 – 900) علاوه بر اين، معاويه، خود، در نامه اي که به محمّد ابن ابي بکر نوشته است، صريحاً، به غصب حقّ اميرالمؤمنين توسّط ابوبکر و عمر، که با نقشه قبلي صورت گرفته بود، اعتراف مي کند» (مروج الذهب مسعودي، 2: 60 و صفين نصربن مزاحم، ص 135، چاپ قاهره، سال 1365 و شرح ابن ابي الحديد، 2: 65 و 1: 284. به نقل از همان).
شيخ مفيد، در همين زمينه مي نويسد:«… فَقَامَتْ‏ مُغْضَبَةً وَ قَالَتْ اللَّهُمَّ إِنَّهُمَا ظَلَمَا ابْنَةَ مُحَمَّدٍ نَبِيِّكَ حَقَّهَا فَاشْدُدْ وَطْأَتَكَ عَلَيْهِمَا ثُمَّ خَرَجَتْ وَ حَمَلَهَا عَلِيٌّ عَلَى أَتَانٍ عَلَيْهِ كِسَاءٌ لَهُ خَمْلٌ فَدَارَ بِهَا أَرْبَعِينَ صَبَاحاً فِي بُيُوتِ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ مَعَهَا وَ هِيَ تَقُولُ يَا مَعْشَرَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الْأَنْصَارِ انْصُرُوا اللَّهَ فَإِنِّي ابْنَةُ نَبِيِّكُمْ وَ قَدْ بَايَعْتُمْ رَسُولَ اللَّهِ ص يَوْمَ بَايَعْتُمُوهُ أَنْ تَمْنَعُوهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ مِمَّا تَمْنَعُونَ مِنْهُ أَنْفُسَكُمْ وَ ذَرَارِيَّكُمْ فَفُوا لِرَسُولِ اللَّهِ ص بِبَيْعَتِكُمْ قَالَ فَمَا أَعَانَهَا أَحَدٌ وَ لَا أَجَابَهَا وَ لَا نَصَرَهَا» (ترجمه: فاطمه زهرا پس از احتجاج با خلیفه اول در مورد فدک و پس از آنکه عمر به آن بانو گفت: تو زن هستی و شهادت یک زن به تنهایی کافی نیست. علی هم که به نفع تو شهادت می دهد، آن حضرت خشمگین شد و برخاست و فرمود: پروردگارا این دو بر حق دختر پیامبرت ستم نمودند. تو هم سختی و خشمت را بر آنها فرو بریز. سپس آن حضرت از نزد آن دو بیرون آمد. علی علیه السلام او را بر مرکبی سوار کرد. چهل روز آن حضرت را بر در خانه مهاجران و انصار می برد. حسین و حسین نیز همراهش بودند. فاطمه زهرا سلام الله علیها می فرمود: ای مهاجران و ای انصار. خدا را یاری کنید. من دختر پیامبر شما هستم. شما در روزی که با رسول خدا بیعت کردید متهعد شدید که از آن چیزی که خود و فرزندانتان را حفظ میکنید او و فرزندانش را نیز محافظت کنید. پس حالا به بیعتتان با رسول خدا عمل نمایید. اما هیچ کدام از آنان او را یاری نکرد و پاسخ او را نداد و یاری اش نکرد…) (الإختصاص، شیخ مفید، ص 184).

عبداللّه بن عمر، پسر خليفه دوم به وضوح برمى آيد. او مى گويد: هر آنچه از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مى[vi] شنيدم، مى نوشتم و قصد داشتم آن را نگهدارى كنم، ولى قريش مرا سرزنش كردند كه چرا هر چه را از پيامبر مى شنوى، مى نويسى و حال آن كه، او نيز يك بشر است; سخنان آنان در من اثر گذاشت و من از نوشتن دست برداشتم. حضرت پرسيدند: چرا نمى نويسى؟ من گفته آنان را بازگو نمودم. آن گرامى با انگشت خويش به دهان مباركش اشاره كرد و فرمود: قسم به آن خدايى كه جان من در دست قدرت اوست، جز گفتار حق از اين دهان بيرون نمى آيد. نظير همين مطلب از عبداللّه، پسر عمروعاص نيز روايت شده است. روي عن عبدالله ابن عمر: «كنت اكتب كليشى اسمعه من رسول الله اريد حفظه فنهتنى قريش و قالوا تكتب كليشى سمعته من رسول الله و رسول الله بشر يتكلم فى الغضب والرضا فامسكت عن الكتابه و ذكرت ذلك لرسول الله فاومأ باصبعه الى فيه و قال اكتب فو الذى نفسى بيده ما خرج منه الاحق.» (تقييد العلم، ص74 / سنن دارمى، ج1، ص125 / سنن ابن داود، ج2، ص318 و ص46 و ص3).                                                                                                                

هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در بستر احتضار بودند، فرمودند: قلم و كاغذى بياوريد تا براى شما نوشته اى بنويسم كه پس از من هرگز گمراه نشويد. به دنبال اين فرمايش پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، خليفه دوم چشم در چشم حضرت دوخته و سپس گفت: «ان الرجل ليهجر و حسبنا كتاب الله.» يعنى اين مرد دارد هذيان مى گويد، كتاب خدا ما را بس است (صحيح بخارى، كتاب المرضى، باب قول المريض قوموا عنى، حديث 5669 / كتاب الجهاد، باب جوائز وفد، حديث 3053 / كتاب العلم باب العلم والعظة بالليل، 40، ح 114 / كتاب المعازى، 65، باب مرض النبى، 83، ح 4431 / كتاب الاعتصام، 96، باب كراهية الاختلاف، 26، ح 7366 / صحيح مسلم، دارالكتب العلميه بيروت، كتاب الوصيه، 25، باب ترك الوصيه، 5، ح 1637، 1411 هـ. ق، ج 11، ص 89 ـ 95).

قُرظة بن كعب، از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)، مى گويد: خليفه عمر مرا والى كوفه نمود. هنگامى كه عازم كوفه شديم، وى شخصاً پياده ما را و تا مسافتى دور همراهى نمود. آن گاه پيش از آن كه با ما خداحافظى كند، از ما پرسيد: آيا مى دانيد براى چه به بدرقه شما آمدم؟ گفتيم: براى اين كه ما صحابى پيامبر هستيم، خواستى ما را گرامى بدارى. پاسخ داد: آرى ولى چيزى را توجه كنيد و آن اين كه شما به شهرى مى رويد كه مردمش قرآن بسيار مى خوانند، مثل زنبورها كه صدايشان در هم مى پيچد!! پس به شما توصيه مى كنم كه آنان را به حال خود واگذاريد و از خواندن قرآن، به شنيدن حديث پيامبر مشغول نكنيد. از پيامبر كم تر حديث به ميان بياوريد. من نيز در اين كار با شما همكارى خواهم كرد. قرظه مى گويد: هنگامى كه وارد عراق شديم، مردم از ما خواستند حديث و گفتارى از پيامبر براى آنان نقل كنيم. به آنان گفتيم: خليفه ما را از نقل حديث باز داشته است. از ترس خليفه حديثى نقل نكرديم (على اكبر حسنى، تاريخ تحليلى و سياسى اسلام، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، چاپ اول، 1373، ص51 به نقل از: طبقات ابن سعد، ج 6، ص7 / فجرالاسلام، ص221 / سنن دارمى، ج1، ص85 / تذكرة الحفاظ، ج1، ص3/ سنن دارمى، ج 1، ص 85 / تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 4).

والى ديگر خليفه در بصره ابوموسى اشعرى نيز مى گويد: خليفه مرا والى بصره كرد و سفارش نمود تنها قرائت قرآن را در ميان مردم ترويج كنم (سنن دارمى، ج 1، ص 85 / تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 4، از ابن كثير، البدايهوالنهايه، ج 8، ص 107)، به دنبال همين سياست، تا زمانى كه خليفه عمر زنده بود، كسى جرأت نقل حديث نداشت. حتى ابوهريره مى گويد: احاديثى كه براى شما نقل كردم، اگر در زمان عمر بود، مرا تازيانه مى زدند. شعبى مى گويد: يك سال با پسر عمر همدم بودم حتى يك حديث از او نشنيدم! (ابن ماجه، همان، ص11، حديث 26).

خليفه دوم در بخشنامه اى مى نويسد: «لاكتاب مع كتاب الله و من كان عنده شيىء منها فليمحه.»; (علامه جعفر مرتضى، الصحيح، من سيرة النبى الاعظم، ج1، ص 60 / ص 92 / همان / همان، ص 63)هر كس حديثى نزد خود دارد آن را از بين ببرد و با وجود قرآن هيچ نوشته اى نبايد باشد. در عين حال، مالك در كتاب الموطّأ، در اواخر كتاب صلاة آورده است كه «خليفه در كنار مسجد، مكانى جدا ساخت به نام «بطيحاء» و مى گفت هر كس قصد بلند كردن صدايش را براى انشاد شعرى دارد، در اين مكان شعر خود را انشاد كند! و خليفه به مغيرة بن شعبه، والى خويش در كوفه، نوشت: شعر شعراء، آنچه را كه از شعر جاهليت و زمان اسلام وجود دارد جمع آورى نموده و به آن ها استشهاد نموده و براى من گزارش كار بدهيد!

قال عمربن الخطاب: «تعلموا الشعر فان فيه محاسن تبتغى و مساوى تتقى!»; شعر را فراگيريد چون در شعر خوبى هايى است كه سزاوار است آدمى بداند و بدى هايى است كه لازم است اجتناب كند (علامه جعفر مرتضى، الصحيح، من سيرة النبى الاعظم، ج1، ص 60 / ص 92 / همان / همان، ص 63).

7و[viii] – حسني، علي اكبر، پژوهشي نوين در تاريخ تولد حضرت فاطمه – سلام الله عليها- ، ماهنامه زائر، سال ششم، شماره 7، ص 18 و 19.

[ix] –  «چند نفر از اصحاب ما روايت كرده‏اند، از سهل بن زياد، از محمد بن اورمه، از نضر بن يحيى، از ابوخالد قمّاط، از حمران بن اعين كه گفت: به خدمت امام محمد باقر عليه السلام عرض كردم كه: فداى تو گردم! ما چه بسيار كميم، اگر بر يك گوسفندى جمع شويم، نمى‏توانيم كه آن را نيست و نابود گردانيم. فرمود: «آيا نمى‏خواهى كه تو را خبر دهم به چيزى كه تعجّبش از اين بيشتر باشد؟ همه مهاجران و انصار رفتند، مگر- و به دست خويش اشاره فرمود كه- سه نفر» (يعنى بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله همه مرتد شدند، مگر سه نفر و آنها سلمان و مقدار و ابوذرند رضى اللَّه عنهم). حمران مى‏گويد كه: عرض كردم: حال عمّار چه بود؟ فرمود كه: «خدا ابوااليقظان- يعنى عمّار- را رحمت كند! بيعت نمود و كشته شد، در حالى كه شهيد بود». من با خود گفتم كه: چيزى از شهادت بهتر نيست. حضرت به سوى من نگريست و فرمود: «شايد كه تو چنان بپندارى كه عمّار مانند آن سه نفر است، بسيار دور است آن‏چه تو پنداشته‏اى» ». (تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) ؛ ج‏3 ؛ ص599 و 601؛ 2324/ 6). همچنين نقل است كه «سلمان گفت: على عليه السّلام گفت: همه مردم پس از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم مرتد شدند به جز چهار نفر. همانا كه مردم پس از رسول خدا همانند هارون و پيروانش و مانند گوساله و گوساله پرستان گرديدند؛ على مانند هارون، عقيق مانند گوساله و عمر مانند سامرى. شنيدم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم مى‏فرمود: «در قيامت گروهى از اصحابم با مقام و منزلتى كه از من كسب كرده‏اند مى‏آيند تا از صراط بگذرند، وقتى ببينمشان‏ و مرا ببينند، بشناسم‏شان و بشناسندم، در برابرم آشفته و پريشان شوند و من بگويم: پروردگارا! اينان اصحاب من هستند. گفته مى‏شود: چه مى‏دانى اينان پس از تو چه كردند، اينان پس از جدائى از تو به جاهليت خويش برگشتند و من مى‏گويم دور باشيد، از من دور شويد». شنيدم كه رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلّم مى‏فرمود: «امتم سنت بنى اسرائيل را پيشه كنند و در آن گام بردارند و پا جاى پاى آنان گذارند، مانند آنان رفتار نمايند به گونه‏اى كه اگر آنان به سوراخى خزيدند اينان نيز با آنان در آن سوراخ خزند. همانا كه تورات و قرآن را يك فرشته در يك ورق و با يك قلم نگاشته است، سنن و امثال امتها يكسان جريان يابند» (هلالى، سليم بن قيس، تاريخ سياسى صدر اسلام / ترجمه كتاب سليم – تهران، چاپ: اول، 1377ش).

.

اين گزارش در اين منابع نيز آمده است:

حموئى/ منهاج الفاضلين (خطى) 259.+ مجلسى/ بحار 28/ 261، 23، 54، 43/ 97، 81/ 256، 92/ 40 و نيز چاپ قديم: 8/ 242.+ عوالم (كتاب الزهراء عليها السّلام) 220+ بحرانى/ معاجز 132.+ طبرسى/ كفاية الموحدين 2/ 230+ ابن طاوس/ كتاب اليقين/ باب 115+ كلينى/ روضة الكافى 343+ طبرسى/ احتجاج 1/ 105+ حلى/ اثبات الوصية 7+ حسن بن سليمان/ المختصر 60[ix] » (تاريخ سياسى صدر اسلام / ترجمه كتاب سليم ؛ ص258-259).

همچنين در منابع معتبر اهل سنت روايت شده است كه:

«ام سلمه از رسول خدا (ص) نقل می کند که فرمود: من پیش از شما بر حوض وارد می شوم. پس، از من بپرهیزید! هیچ یک از شما نمی آید، مگر آن که از نزد من رانده می شود، چنانکه شتر بیگانه از آبشخور رانده می شود. من می پرسم: علت این امر چیست؟ خطاب می شود: تو نمی دانی ایشان پس از تو چه بدعت هایی پدید آوردند. پس من می گویم: دور باد! «انی لکم فرط علی الحوض، فایای! لایأتین أحدکم فیذب عنی کما یذب البعیر الضال، فاقول: فیهم هذا؟ فیقال: انک لاتدری ما أحدثوا بعدک، فأقول: سحقاً» ». صحیح مسلم، کتاب فضائل، باب 9، ح 2295.

«ابوسعید خدری از رسول خدا (ص) نقل می کند که فرمود: ای مردم من در روز قیامت، پیش از شما بر حوض وارد می شوم؛ گروهی از اصحابم را به من نشان داده و به سوی جهنم می برند. مردی از آنان صدا می زند ای محمد من فلان فرزند فلان هستم و دیگری می گوید: ای محمد من فلان فرزند فلان هستم. من در جواب می گویم: اما نسب تان را به خوبی می شناسم، ولی شما پس از من بدعت گذاشتید، و به افکار و عقاید گذشته ی خود بازگشتید. «… ایها الناس أنا فرطکم علی الحوض یوم القیامة ولیرفعن الی قوم ممن صحبنی و لیمرن بهم ذات السیار فینادی الرجل یامحمد أنا فلان بن فلان و یقول آخر یا محمد أنا فلان بن فلان، فأقول: اما النسب فقد عرفته و لکنکم أحدثتم بعدی و ارتددتم علی اعقابکم القهقری» ». مسند احمد بن حنبل، 4/79؛ التهمید، ابن عبدالبر، 2/299.

«عمر بن خطاب نیز از پیامبر (ص) نقل می کند که فرمود: من می کوشم مانع ورود شما به آتش شوم، اما شما بر من غلبه نموده و بی پروا به طرف آتش هجوم می برید، همانند هجوم بردن پروانه ها و ملخ ها، و نزدیک است که رهای تان کنم (تا وارد آتش شوید) من پیش از شما بر حوض وارد می شوم، و شما با هم، و پراکنده بر من وارد می شوید. من شما را با نام و چهره تان می شناسم، چنان که صاحب شتران، شتر غریبه را از شتران خود تشخیص می دهد. پس شما را گرفته و به سوی جهنم می برند، و من درباره ی شما خدا را سوگند می دهم: پروردگارا گروه من؟ پروردگارا امت من؟ خطاب می شود: تو نمی دانی آنان پس از تو چه بدعت هایی پدید آوردند. آنان پیوسته در حرکتی واپسگرایانه به افکار گذشته ی خویش بازگشتند.«انی فنمسک بحجزکم هلم عن النار و تغلبوننی تقاحمون فیه تقاحم الفراش و الجنادب، و اوشک أن أرسل حجزکم و أفرط لکم علی الحوض و تردون علی معا و أشتاتاً، فأعرفکم بأسمائکم و سیماکم، کما یعرف الرجل، الغریبة فی ابلة، فیؤخذ بکم ذات الشمال، و أناشد فیکم رب العالمین، أی رب رهطی، أی رب امتی، فیقال انک لاتدری ما أحدثوا بعدک، انهم کانوا یمشون القهقری» ». التمهید، ابن عبدالبر، ج 2، ص 301.

– سید محمدحسین طباطبایی- ترجمه المیزان- جلد ‏19 صفحه 475

نویسنده : دکتر احمد حقی

ادامه دارد…

انتهای پیام/

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین اخبار
دستگیری سارقان خانه باغ‌ها در شهرستان سلسله

فرمانده انتظامی سلسله از دستگیری سارقان حرفه‌ای خانه باغ‌ها و کشف اموال سرقتی در این شهرستان خبر داد.

آخرین اخبار
حاج قاسم دشمنان داخلی و خارجی را به خوبی می‌شناخت

جانشین فرمانده سپاه حضرت ابوالفضل (ع) استان لرستان با بیان اینکه هر جایی تهدیدی بود و ندای کمک می‌آمد سردار شهید سلیمانی حضور پیدا می‌کرد گفت: حاج قاسم دشمن شناس بود و دشمنان داخلی و خارجی را به خوبی می‌شناخت.

آخرین اخبار
جشنواره ملی پرچمداران انقلاب اسلامی در لرستان برگزار می‌شود

مدیرکل حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان گفت: اولین جشنواره ملی پرچمداران انقلاب اسلامی با مشارکت نیروهای مسلح و نهادهای حوزوی در استان برگزار می‌شود.