تابستان سال۶۴همراه با عده ای از بچه بسیجی های الشتر به جبهه های جنوب اعزام شدیم .

به اهواز که رسیدیم ما را به مرکز اعزام نیروی، شهید رجایی اهواز تحویل دادند.

بعد ازتقسیم نیروها ما سهم تیپ ۷۲ محرم شدیم . مسئولین مربوطه تیپ ابتدا ما را به اردوگاه والفجر که منطقه ای خاکی در اطراف اهواز بود بردند.

چند روزی را در آنجا ماندیم، تا اینکه در نیمه شبی با اتوبوس و به صورت چراغ خاموش ما را به نزدیکیهای خط مقدم پاسگاه زید بردند. بارسیدن ما به مقر فرماندهی محور، گویا عراقی ها متوجه حضورما شده بودند، که با گلوله های توپ منطقه را زیر آتش گرفتنند.

فرماندهان محور سراسیمه و به سرعت ما را از اتوبوس پیاده کرده و در دل تاریکی شب به جان پناه هدایت کردند حجم آتش توپخانه عراقیها آنقدرغافل کننده و سنگین بود، که عده ای از دوستان که از روز اول اعزام با هم بودیم همدیگر را گم کردیم .

پذیرایی عراقیها آن هم با این شدت آتش برای سابقه دار های جبهه خیلی غافل گیر کننده نبود ، چرا که به این گونه مهمان نوازی عراقیها عادت کرده بودند.اما برای بار اولی ها غافل گیر کننده و حیرت آوربود.
صبح زود روز بعد با تویوتاهای گل مالی شده ما را یک خط جلوتربردند واز آنجا بین گروهانهای گردان علی بن ابی طالب(ع) تقسیم کردند.

بنده همراه با سعید صالحی ، رحمان صالحی ،عبدالرضا فولادوند، مجتبی صادقی ،نادر حسنوند، سرتیپ یوسفوند ، نور محمد محسنی که چند روزبعد احمد مصدق وچندین روز بعد علی بزرگ امیری نیز به جمع ما پیوستند، سهم گروهان امام سجاد (ع) شدیم.
مدتی از حضور ما در پاسگاه زید گذشته بود که به علت منتقل شدن فرمانده گروهان بنده را بعنوان فرمانده گروهان، و رحمان صالحی را بعنوان فرمانده دسته معرفی کردند.

در این مدت با سختی های زیادی مانند، طول زیاد خطی که به گروهان امام سجاد سپرده بودند ، نبود امکانات، کمبود غذا و تحمل گرسنگی به ویژه کمبود نیرو، مواجه شدیم؛ کمبود نیرو چنان بود که بچه ها مجبور بودند با تیم های دو نفره شب تا صبح طول خاکریز را گشت بزنند، تا یک وقت عراقیها نفوذ نکنند.

لازم به ذکراینکه در جناح چپ گروهان ما یک گروهان از لشگر ثارالله کرمان حضور داشت. یک روز سعید صالحی ونادر حسنوند و یک نفر دیگر از برادران بدون اطلاع به آ ن گروهان رفته بودند و وقتی که فرمانده گروهان ازمشکل کمبود غذای گروهان ما مطلع شده بود پیشنهاد کرده بود که از این به بعد برای ما غذا نگهدارند.و همچنین مقدار زیادی هم خشک بار فرستاده بودنند که ازآن زمان به بعد مشکل غذای گروهان ما تا زمانیکه لشگر کرمان آنجا بود بر طرف شد.
قریب دو ماهی از حضور ما در پاسگاه زید گذشته بود، که زمزمه ی عملیات توسط تیپ ۷۲محرم به گوش رسید.

برای مطلع شدن از چند و چون عملیات و شرکت در عملیات همراه با رحمان صالحی به اهواز آمدیم. بعداز پرس وجو مطلع شدیم که شب، نیروها را از اردوگاه والفجربه منطقه عملیاتی چنگوله – مهران، اعزام خواهند کرد، لذا با عجله خود را به آنجا رساندیم.

زمانی که رسیدیم پاسی از شب گذشته بود وجانشین تیپ برادر”سرخیلی ” در نماز خانه برای نیروهای عازم به عملیات مشغول صحبت بود.

ابتدا همراه رحمان نزد فرمانده گردان برادر “مکی یازع رفتیم تا شاید اجازه حضور در عملیات را از ایشان بگیریم ،اما هر چه اصرارکردیم به بهانه اینکه بنده فرمانده گروهان امام سجاد (ع)در پاسگاه زید بودم، قبول نکرد.

برای خداحافظی به سراغ برادران و دوستان الشتری رفتیم .ابتدا برادر آزاده حاج علی مدت یوسف وند را دیدیم بعداز احوالپرسی سراغ مابقی بچه ها ی الشتر را گرفتیم. ایشان هم بچه ها را یکی یکی صدا زد. از بین بچه ها محمد کرم دکامی ، صحبت الله رضایی، عبدالوهاب فتح الهی، عباس فقیرنژاد، هادی نورامیری، حمید یوسفوند، حمید ابراهیمی ، شاهمراد امیری و چند نفر دیگررا زیارت کردیم . وقتی که در آغوش عبدالوهاب فتح الهی بودم بغضی سنگین راه گلو و نفس را بر من بست و قادر به صحبت کردن در جمع آنان نبودم.

لذا برای فرار از این بغض درد ناک وسوزنده مجبور شدم از آنان فاصله بگیرم و برای خاموش کردن آتش فشان درونم به گریه پناه ببرم، تا شاید با گشوده شدن دریچه ی چشمانم وبارش اشک بر روی این غم گداخته لحظاتی التیام یابم .

اما چند لحظه بعد و در میان هق هق گریه هایم دستی را که بوی بهشت می داد وچون حلقه گل دور گردنم پیچید، احساس کردم .

سر که بر گرداندم کسی نبود جز عبدالوهاب فتح الهی که تلاش می کرد با کلام روح بخشش ونوازش دستانش که بر سر و صورتم می کشید آرامم کند. خدایا چه در ذهن داشتم و اکنون چه می بینم! من با کمال پر رویی می خواستم به ایشان و هم پروازیانش روحیه بدهم ، اما اکنون من از پا فتاده ، دستگیرم کسانی هستند که بار سفر را به بهترین وجه ممکن بسته ، تا بسوی خدا پرواز کنند.

جمعی که در دل شب چهره هایشان نورانی ، عزمشان راسخ ، ایمانشان مستحکم وقوی و مصمم برای حضور در جهاد اکبر و اصغر، جمعی که بر بال ملائک نشسته بودند و برای رفتن به مهمانی الله مهیا و لحظه شماری می کردنند.

وقتی به دقت به چهره نورانی آنان نظر می کردی می فهمیدی که کره ی خاکی دیگرمأوای آنان نخواهد بود. ودنیا را با تمام جذابیتها و زرق و برقش رها کرده و لقاءالله را انتخاب کرده اند.

واقعا چه زیبا انتخابی و چه پر منفعت معامله ای.! با قلبی آکنده از حزن و اندوه در کنارشان ماندیم، تا نظاره گر سفراللهی آنان باشیم. با حرکت آنان گویا همه چیز ما هم رفت واحساس تنهایی و پوچی کردیم .
چونکه پدر رحمان (رحیم صالحی)در همان اردوگاه بود شب را نزد ایشان رفتیم . بیرون از چادر و در زیر آسمان پر ستاره خوزستان در کنار هم دراز کشیدیم .سکوت معنادار رحمان نیز چون من حاکی از آن بود که در فکر عملیات و بچه هاست. با نگاه کردن به ستاره های آسمان برای چند لحظه از مسافران سفر ابدی غافل شدم ، و به این فکر می کردم که خدایا می شد یکی از این ستاره ها مال من باشد، خدایا می شد یکی از آنها را به آغوش بکشم، بارلها می شد یکی از آنها را بوکنم، یا یکی از آنها را حلقه کنم و چون گل به گردن بیاویزم و….. در این لحظات یک آن به خود آمدم چرا پرت وپلا می گم ، من که چند لحظه قبل به این آرزوها رسیده بودم ، چند تا از بهترین ستارهای آسمانی را به آغوش کشیده بود ، چند تا را بوسیده و بوئیده بودم، با چندین تا ازدرخشان ترین ستارهای دنیا هم کلام شده بودم، ستاره هایی چون دکامی، رضایی، فتح الهی و…. اینها ستاره هایی بودنند که می درخشیدند تا افرادی چون من راه را از چاه بشناسند ، اینها علی رغم جوانی راهنمای پیران و جوانان شهرمان بودنند، اینان چون شمع سوختند و روشنایی دادند تا ما از مسیر منحرف نشویم .

خدایا توبه! چرا قبلا نفهمیده بودم ؟ چرا دیر به ذهنم رسید؟ چرا کوتاهی کردم؟ چرا بیشتر درکشان نکردم؟اما چرا چراها بی فایده بود چونکه ستاره ها از دسترس ما زمینیان خارج شده بودند، وبا ملائک و آسمانیان هم کیش خود هم راه ،هم کلام وهم نفس وهم سفره شده بودند ، وافسوس خوردن بی فایده است.
صبح از اردوگاه والفجر به اهواز آمدیم واز آنجاه به پاسگاه زید رفتیم.جریان زیارت دوستان واعزامشان به عملیات رابرای بچه ها بیان کردیم.دو سه روز بعد برای گرفتن خبر از نتیحه ی عملیات وسرنوشت دوستانمان، سعید صالحی و عبد الرضا فولادوند به اهواز آمدند. دو روز سخت به انتظار نشستیم تا اینکه نزدیک به غروب آفتاب، قاصدها آمدند، بچه های گروهان با دیدنشان دوره شان کردند تا خبر بگیرند، اما با دیدن چهرهای درهم وغمگین و اندوه سنگینی که به عینه می شد بر دوش آنان ملاحظه کرد، می شد حدس زد که حامل خبری خوشحال کننده ای نیستنند.
با تدبیر ما را به داخل سنگر کشاندند، برای چند لحظه هم ما وهم آن دو در سکوتی سنگین فرو رفتیم ، ما منتظر آغاز کردن سخن ایشان بودیم و آن دو هم به انتظار سخن گفتن رفیقش بود، چرا که هیچ کدام نمی خواستند ابتدا، بیان کننده مقتل شهدای مظلوم عاشورای ۲ باشند. اما تا کی می توانستند لب بگزند ومهر سکوت نشکنند.؟

بلاخره سکوت را شکستند و لب از لب وا کردند و واقعه ی عاشورای ۲ را شرح دادند.ابتدا از لو رفتن و شکست عملیات در منطقه چنگوله – مهران خبر دادند، سپس از سرنوشت دوستان و رزمندگان همشهری، هر کدوم از بچه ها از سرنوشت عزیزی سئوال می کردند، یکی می گفت رضایی چه شد، آن دیگری از سرنوشت دکامی می پرسید ، یکی می پرسید عبدالوهاب چه شد، آن دیگر از ابراهیمی ، یوسفوند ،فقیر نژاد، امیری و….می پرسید.

در این لحظات سخت و دلهره آور انسان را به یاد واقعه ی کربلا می انداخت و نماد کوچکی از صحنه بازگشت قافله ی حضرت زینب به مدینه را تداعی می کرد. زمانی که با رسیدن اهل بیت امام حسین (ع) عده ا ی به استقبال کاروان آمدند و از سر نوشت عزیزان خود می پرسیدند .
اما پاسخ آنان به این همه سوال نا امید کننده بود ، گفتند طبق اطلاعات موثق یا شهید و یا اسیر شده اند. با شنیدن آخرین جمله صدای ناله و گریه بچه ها بلند شد و هر کدام به گوشه ای از سنگر پناه بردند و سردرگریبان وگاه گاه سر به سنگر می کوبیدند و های های می گریستند .

با آه و ناله فریاد می زدند خدا چرا ما از قافله شهدا جا مانده ایم ، چگونه بدون دوستانمان برگردیم و به خانواده هایشان چه بگیم ،! اگه مادرانشان از ما بپرسند کجا بودید وقتی که بچه ها در محاصره بودند و با تنی مجروح و پاره پاره و لب تشنه شهید شدند ، کجا بودید وقتی که عراقیها آمدند و بر مجروحین لب تشنه تیر خلاص زدند.

کجا بودید وقتی که تعدادی را به اسارت گرفتند وبر تن مجروحشان شلاق می زدند ،و ساعت ها با لبانی تفدیده بدون آنکه جرعه ای به ابشان دهند زیر آفتاب سوزنده نگه داشتند.؟!

کسی نبود به این نوجوانان بسیجی دلداری بدهد، بزرگ این جمع از نظر سنی با ۱۷ سال سن من بودم که می بایست دلداری می دادم . اما من در اردو گاه والفجرهنگام اعزام عزیزان به عملیات امتحان خود را پس داده وباخته بودم .اکنون چگونه دلداری بدهم وقتی که قلبم ریش ریش زخم بر داشته و محزون است و بیش از همه نیازمند دلداریم.

بعداز کلی گریه و زاری چند نفر از برادران نور آباد، کوهدشت و… آمدند و بچه هارا آرام کردند.آرامشی که ۳۳سال از آن می گذرد وما هنوز منتظر خبری از سفر رفتگانیم که پیکر مقدس تعدادیشان رجعت نکرده . روحشان شاد ، یادشان گرامی وراهشان پر رهرو.
بسیجی به جا مانده از قافله شهدا : محمد رحیم نظری


نکته :
۱ – سعید صالحی سال ۶۶ در منطقه عملیاتی حاج عمران شهید شد
۲ – رحمان صالحی در سال ۷۰ در بوکان به شهادت رسید.
۳ – علی مدت یوسف وند در آن عملیات اسیر شدند.